عشق یا جهالت؟ چاپ
عشق یا جهالت؟
ص.ا
4 اردیبهشت 90
![]() |
|
![]() |
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی
فروشی کار میکرد.
اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون
فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت
کردن با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد...وقتی دخترک به
خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون
رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده...
دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون
تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به
پسرک میداد .
شاید فردا هیچوقت نیاد و امروز آخرین فرصت باشه برای گفتن
دوستت دارم .
از عزیزانمون این جمله ء تا همیشه خیال نواز ، رو دریغ نکنیم .
منبع : از یک وبلاگ عاشقانه
من زمانی معنای عشق را فهمیدم که زلزله آمده بود ،دیگر به دنیا فکر نمی
کردم .تنها به مادرم و پدرم و خواهرم فکر می کردم.من به دنبال یار گمشده
خودم در میان آوارهای ضجه آور ، آواره می گشتم ..دلم شدیدا احساس نیاز
میکرد که کسی در کنارش باشد و یک بار دیگر به او بگوید که تو را دوست
دارم.آه که چقدر عشق زیباست.تازه وقتی معنای آن را در می یابی که
معشوقت دیگر کنارت نباشد.
دیگر دنیا بدون او چه اهمیت دارد .گاهی فکر می کنم که چرا ما می
میریم و ازهم دیگر دور می شویم.شابد دلیل آن باشد که ما معنای دوست
داشتن را بارهابا خود مرور کنیم تا یادمان نرود که ما انسانیم و نیاز داریم
که دوست بداریم و دوست داشته شویم.
خدایا دوستت دارم چرا که بزرگترین و زیباترین هدیه تو به انسان عشق است
.واژه که هرگز قابل جراحی نیست ،واژه ای که زیبایی آن را ،قلم توان نوشتن
نیست...
نوشته : ایتیر مه منی
نگاه کن !
فوجی از کبوتران بر فراز دره دور می چرخند .
پرهای خود را باز کن و با آن ها همرا شو . آن ها تو را انتظار
می کشند .
آیا شب تیره توان پروازت را ستانده ات ؟
نگاه کن !
چوپانان ، گوسفندان را از آغل ها بیرون می آورند . ببین دختران و
پسران را که ، دست در دست هم، دشت ها می نوردند .
آیا نمی خواهی در ضیافت خنده و زندگی آن ها شرکت کنی ؟
برخیز ،دل من !
با سپیده همراه شو . ای عزیز! شب گذشته است .
برخیز، دل من !
برخیز و با اهنگ هستی آواز بخوان و برقص .
جبران خلیل جبران
ترجمه : مسیحا برزگر
بچه ها من دیگه کم کم میام آخه دارم واسه ارشد نیگا می کنم
شاید یه ده ماهی پیش شما نباشم پس همتون مواظب خودتون
باشین.
شکلات
با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم رو دستش اونم یه شکلات گذاشت رو دست من بچه بودم اونم بچه بود.سرمو بالا کردم اونم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه.خندیدم. گفت دوستیم .گفتم دوست دوست .گفت تا کجا .گفتم دوستی که تا نداره . گفت تا مرگ.خندیدم و گفتم : من که گفتم تا نداره .گفت باشه تا پس از مرگ .گفتم نه نه نه نه تا نداره .گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده می شن. یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه من و تو باهم دوستیم.خندیدم گفتم تو براش تا هرجا که دلت می خواد یه تا بذار .اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا .اما من اصلا براش تا نمی ذارم .نگام کرد نگاش کردم باور نمی کرد.می دونستم اون می خواست که دوستیمون حتما یه تا داشته باشه . دوستیه بدون تا رو نمی فهمید .
گفت بیا برا دوستیمون یه نشونه بزاریم گفتم باشه تو بزار گفت شکلات .هر بار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال من یه شکلات مال تو گفتم باشه . هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من .باز همدیگرو نیگا می کردیم یعنی اینکه دوستیم دوست دوست .من تندی شکلاتام باز می کردم و می ذاشتم تو دهنم و تند تند می مکیدم . می گفت شکمو . تو دوست شکموی منی و شکلاتشو می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ .می گفتم بخورش می گفت تموم می شه می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه .صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومشو نمی خورد من همشو خورده بودم .گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چیکار می کنی گفت مواظبشون هستم می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم ومن شکلاتام تو دهنم می ذاشتم ومی گفتم نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره .یکسال دوسال چهار سال 7 سال 10 سال 20 سال شده اون بزرگ شده منم بزرگ شدم من همه شکلاتام خوردم اون همه شکلاتاشو نگه داشته اون اومده امشب تا خداحافظی کنه می خواد بره . بره اون دور دورا میگه می رم اما زود برمی گردم من که می دونم میره و برنمیگرده یادش رفت به من شکلات بده من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه یه شکلاتم گذاشتم کف اون یکی دستش اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت. یادش رفته بود صندوقی داره واسه شکلاتاش هر دوتا رو خورد خندیدم می دونستم که دوستی من تا نداره می دونستم که دوستی اون تا داره مثل همیشه .خوب شد همه شکلاتام خوردم اما اون هیچکدومشونو نخورده .حالا با یه صندوق پراز شکلات های نخورده چیکار می کنه !!!
نویسنده : ناشناس
ترجمه از فارسی به انگلیسی توسط صالح
Chocolate
Everything started by a little chocolate .I put one on his hand and she put one on my
hand . I was child and he was child ,too.I looked at her and she looked at me and
recognized me . I laughed and she said . Are we freind ? , . " We are more
than friend " , i said.
said . " Until where ?" , she said ." there is no until in friendship" , i said ."
" Until dying " , she said . " there is no until " , i agin said. "So until after dying " , she
said. " NO no no no there is no until." , i said . "Ok until where everybody get alive again."
, " we'll be friend until hell and heaven and wherever you are. "she said.
" Ok , put " until " until where you like . " "DO draw an" until" from this corner of the world until other covner of the world " , i said laughingly . " But i don't put " until " for our friendship " , i said . She looked at me and i looked at her , she couldn't believe .
I knew she wanted a friendship with "until". She couldn't understand the friendship without " until".
" let's put a sign for our friendship , she said .
" Ok ,you do it ", i said. " chocolate " " whenever we see each other one chocolate for you and one for me " , she said . " ok " , i said. Each time thet i was seeing her i put one chocolate on her hand and she put one on my hand and looked each other.It meant that we are more than friend. I was opening my chocolate and putting it in my mouth and sucking it rapidly. " gluttony , you are my gluttony friend and she put her chocolate in his small beautiful box " , she said to me. " eat it" , i was saying . But she was saying " i afraid it finishes" " i don't want it to be finished , i want to keep them forever".
Her small box was filled with chocolate and hadn't eaten any of them but i had eaten all of them.
" What will you do if someday ants or worms eat your chocolates" , i asked . " I take care all of them " " i want to keep all of them until we are friend", she said . And i was putting them in my mouth and saying " no no no until . Freindship has no " until".
One year, two years ,four years, seven years ,and twenty years passed. She was grown up and i was grown up. I ate all my chocolates but she kept them.Tonight she comes to say good bye ,she wants to go , to go away ... away .
" I go but i 'll come back." , she said.
But i know that she will go and never come back soon. She forgot to give me chocolate but i didnt forget i put one on her hand and said it is for eating and put one on her other hand and said and it is the last chocolate for your small box . She had forgotten that she has box for her chocolates and ate two of them.I laughed , i knew that friendship has no " until", but her friendship has until as always. " How good it is that i ate all my choclate but she didn't" " But now What is she going to do with full box of not eaten chocolates ???!!!"
, i said .
Translated from Persian to English
by Saleh.ashrafi

دانلود دکلمه